جهاد مالی هنوز امتیازی داده نشده

در دوران هشت سال دفاع مقدس، اگر چه بخش عظيمي از درآمد كشور در جهت تجهيز جبهه ها و رفع نيازهاي تداركاتي هزينه ميگرديد اما به لحاظ وسعت ميدان جنگ از شمالي ترين نقطه مرزهاي غربي تا جنوبي ترين نقطه آن، به علاوه تمامي پهنه آبهاي نيلگون خليج فارس، طولاني بودن مدت درگيري،محصاره اقتصادي و وضعيت نامطلوب اقتصاد داخلي، دولت نمي توانست آنچنان كه شايسته است تمام هزينه هاي پشتيباني جبهه را تحمل نمايد. بنابراين مداخله نيروهاي مردمي در امر پشتيباني جنگ بسيار ضروري و حياتي بود. آن روزها حال و هواي خاصي در مملكت اسلامي ما حاكم بود. در ميان اين تكاپو ، نه تنها مادران تلاش مي كردند ، بلكه دانش آموزان نيز در سنگر مدرسه علاوه بر درس خواندن به تهيه و تأمين وسايل مورد نياز رزمندگان مشغول بودند.
در سال 66، شرایط خاصی در جبهه‌ها به وجود آمده بود. در دبیرستان دخترانه‌ای که من مدیر آن بودم، جهاد مالی اعلام شد. روز اول چند تن از فرزندان شهدا، انگشترهایی که پدرانشان برایشان خریده بودند، داوطلبانه به صندوق ریختند. دانش آموزی داشتیم که برادر شهیدش برای ازدواج خود یک انگشتر برای نامزدش خریده بود. او نیز آن را به جبهه اهدا کرد. (1)

چه بسيار مدرسه هايي كه به خاطر همين فعاليتشان مورد بمباران هوايي قرار گرفتند ! نمونه اي از آنها دبيرستان دخترانه ي زينبيه ی شهرستان ميانه بود ، كه به خاك و خون كشيده شد و ده ها دختر جوان به فيض شهادت و درجه ی جانبازی نايل شدند. مرحومه فهیمه بابائیان ‌پور، همسر شهید غلامرضا صادق زاده، در نامه‌ای به همسرش، می‌نویسد: «دستم را از زیر چادر بیرون آوردم و یکبار دیگر برای آخرین بار به آن نگاه کردم. از دستم بیرونش آوردم و گفتم: می‌خواهم برای جبهه بدهم. برادری که در دکه ایستاده بود، گفت: چیه؟ طلاست؟ و بی اختیار نوار آهنگران را پشت بلندگوی دکه گذاشت. صدای آهنگران در میدان پیچید. اما من به خاطر می‌آوردم لحظات خوشی را که برای خریدنش صرف کرده بودیم. از این مغازه به آن مغازه. مغازه‌دار وقتی آن را آورد، گفت: عقیق این انگشتر یمنی است. تو خوشحال شدی و به عنوان تنها خرید ازدواجمان آن را خریدی. می‌خواستم به آن برادر بگویم: آری طلا است. تنها خرید ازدواجمان است. می‌خواستم بگویم که خیلی دوستش دارم. می‌خواستم بگویم که چند روزی در دستم کردم که خاطره‌اش در ذهنم بماند…برادر نوشت: انگشتر طلا با نگین دریافت گردید… . از دکه کمک به جبهه بیرون آمدم و پیش خود گفتم: یا زهرا  قبول کن! (2)

پی نوشت :

1- عشق و آتش (ویژه‌نامه بانوان فداکار مازندران)، ص 104 و 106.
2- علیرضا کمری، نامه‌های فهیمه، دفتر ادبیات و هنر مقاومت، ص 137.

لطفا امتیاز دهید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *